اولین روزای تولد
اینم اولین لحظه های تولد رایان ( تازه عکساش دستم رسیده) ...
نویسنده :
محبوبه
20:14
دوستت دارم را بهترین شعر جهان یافته ام
بدون عنوان
بدون عنوان
اولینها
اولا از خاله ملیحه جون خیلی تشکر می کنم بابت همه زحمتایی که کشیدن الهی که سالای سال زنده و سالم باشن اینا اولین بارهاییه که رایان از تشکش و تابش استفاده کرده ...
نویسنده :
محبوبه
14:20
بدون عنوان
عزیزمی ...
دلم واست یه ذره شده خاله جون به امید دیدار هر چه نزدیکتر ...
نویسنده :
محبوبه
13:57
اولین سفر گل پسر ووووووو جداییی... ):
سلام عزیز دل روز چهارشنبه به قصد اصفهان زدیم به دل جاده ... بابایی و دایی ها و مامانی زودتر از ما حرکت کردن و شما با مامان جون با ما ... ساعت 2 حرکت کردیم و تو مسیر کاملا آروم بودی و گل پسر ... شب حدود ساعت 8 ، 8/5 رسیدیم و مستقیم به خونه عضو جدید خونواده ... این دو روز خیلی زیر و رو شدی ... بس خونواده صادقی عاشق نی نی بودن کلی از این دست به اون دست شدی //// شبها حسابی کوفته بودی ... و در کل نمره 20 گرفتی بعد 1 ماه نیم بابایی از تهران اومدن اونجا ،،، حسابی دلشون قنج رفته بود واست ... الهییییی که همیشه سایه مامان و بابا رو سرت باشه جیگر من اما امروز صبح بعد صرف صبحونه شما راهی تهران و ما راهی طبس شدیم ... اینقدر دلمون شکست که دا...
نویسنده :
محبوبه
21:20
آقا کوچولوی خونه ...
سلام عزیز خاله بالاخره مامانی دلش رو یک دل کرد و تصمیم گرفت قبل اینکه برید تهران ... ختنه ات کرد ... امروز ساعت 11 صبح با هماهنگی عمو مهدی ( پسردایی مون ) یکی از بهترین پرستارهای بیمارستان اومد و این کار رو انجام داد ... مامانی که زودی رفت پایین که نبینه ... و من و عمو جلال پیشت موندیم ... حسابی کلافه بودی از اینکه پاهاتو گرفتن وقتی لیدوکائین رو میزدن کلی اشک ریختی و من خانمشون کلی باهت حرف زدن اما ساکت نشدی ... زود خودم رو رسوندم و تا گفتم رایان خاله ... عزیز خاله آروم شدی ... فدات بشم که اینقدر با صدای من هم آشنا هستی ... فدای اون اشکات بشم من عزیرم.......ساعت 12 تموم شد و تو دیگه حسابی خسته بودی کلی اشک ریختی تا می می مامانی رو خورد...
نویسنده :
محبوبه
16:26










